تبليغاتX
فریاد زیر آب


























فریاد زیر آب

وب نوشته ها ، شعر و ترانه های وحید خسروی

بعد این همه سپید نوشتن به سرم زد برم تو حال و هوای شاعرای قدیمیمون با واژه هایی که دیگه خاک گرفته ، نمیدونم شایدم تنوعی بشه واسه خواننده های وبلاگم که خسته شدن از این همه شعر سپید و ترانه نو ...

حال منو حال تو با حال ما
هر دو به هر حال
هيچ سر حال نيست ...

باز  
نمي دانم احوال ما
سمت کدام صحبت و در حال کيست ؟

هر که به حال من و ما گشته است
از بدي حال خرابش رو به ديوانگيست !!!

باز همين حال و همين ساعتم به از آن حال دوش
مست هواي مي و بي يار و دوست
ما همه با حال خوش آغاز شديم
اين همه پس حال خراب من و تو از سبوست  !!!

ني نتوان باورم حال بدم کز مي و مي خوارگيست
حال من از پريشاني اين عاشقيست !
رو از لب بي قرار آن يار جوي
کين همه بد حاليم از بهر چيست ؟

دست تو و ساقي و مي در قدح باده ايست
دست منو يار و لبش در طلب عاشقيست
باده ننوشيدم جز به هواي لب بي تاب يار
مي خوري ام  اي دوست نه از سرخوشيست...

روز و شبم حال همين است و بس
ني نه ز ميخانه و از مستي است
حال و هواي همه عاشقان
بوده ز آن مستي روز الست ...

حال منو حال تو با حال ما
هر دو به هر حال خرابست ولي
حال من از حال و هوايت جداست
کوزه ي  بشکسته مي  شاهد اين ادعاست!!
درد دواي تو دو روز خفتن است
درد و دواي دل من با خداست...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:26 توسط وحید خسروی| |

من ريتم ترانه تو را مي شناسم !
با دوستت دارم آغاز ميشود
بي کران رويا را آرام
پشت سر ميگذارد
و هم آغوش تنهايي م ميشود ...
 
من صداي آواز تو را مي شناسم !
واژه هايت را در من خلاصه ميکني
و غرورت را براي نوشتن
دوستت دارمي ساده
ميشکني ...

من وزن آهنگ هاي تو را دوست دارم !
با پيچ و تاب ترانه بالا ميرود !!
و با واژه سنگين عشق پايين مي آيد
و با  نگاهی سرد مي ايستد ...

من عاشقانه کنار تو و آهنگ دلپذير دوست داشتنت
 لحظه هاي دور دلتنگي را به باد مي دهم
و هم وزن و هم ريتم آهنگ هاي تو به رقص مي آيم ...

من آغوش ترانه هايت را دوست دارم !
آنگاه که مرا در بر ميگيري با سطر هايي سپيد
و عشق و احساسم را درون واژه هايي
از جنس بودن اسير مي کني ...

من به اين آهنگ که مينوازي عادت کرده ام
به اين که هر روز به آغوشم ميکشي !!
به دوستت دارم گفتن هاي بي حد و مرزت
به تمام ترنم اين ترانه پر شور عشق
به تو به اين آهنگ عادت کرده ام !!

من با وزن آهنگ تو زاده ميشوم
موسيقي جادويي تو
اکسير ناياب آفرينش است..
من و عشق زاده تو
و احساس زيبايت هستيم...


ويلون کهنه تو مرا بهتر مي فهمد !!
برايم اين بار عاشقانه اي غمگين بنواز
ميخواهم سر بر شانه تو
 تمام بغض هاي نشکسته اين سال ها را بگريم ...

من  با ريتم آهنگ تو زنده میشوم  و مي ميرم !
هستي ام  بستگي به  اين آهنگ دارد !
تا ميتواني عاشقانه بنواز
میخواهم آسمانی بالای
سرت از دوست داشتن بسازم ...


تکرار اين آهنگ خسته ام نمي کند !!
بلکه هر بار که ميشنوم تشنه تر ميشوم .
هر بار اين ترنم آنقدر پر طراوت ميشود
که هرگز به واژه هاي عشق درونش عادت نميکنم ...

من هستي ام را فراتر از اين عشق گم مي کنم
وقتي آهنگت مرا غافل از همه اين دلبستگي ها مي کند .
 و دلبستن به کلامت
مرا همنشين روياها !!


 

چقدر اين آهنگ مرا آرام ميکند !
 نبض تپش هاي قلب بي قرارت عاشقانه ترين
موسيقي دلنواز دوست داشتن است ...
اين را وقتي دانستم که آن شب
  ناخودآگاه سرم  بر سينه ات آرام گرفته بود ...

آری ...
 قلب تو مينوازد ترانه زندگي ام را
نه سيم هاي سرد ساز هايت !!!

ما هر دو با قلب هايمان مينوازيم آهنگ دلنشین
دوستت دارم را
 و اين وزن آهنگ ماست ...

آهنگي که ما را
به ياد اولين ديدارمان مي آورد ...
به تپش قلب هاي عاشق هر دویمان
به همان نگاه اول !!
به موسيقي  زلال اشکهايمان
در التهاب اولين ديدار !!

 
حالا من راز موسيقي زيباي زندگي را مي دانم
کمي قلب ت را به من نزديک  کن
تا تمام هستي با ريتم تند تپش هايت
به رقص آيند ...


بیایید برای لحظه ای آهنگ دلنشین قلبمان را بشنویم
شاید برای عاشقانه زیستن
این اولین قدم باشد...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 3:29 توسط وحید خسروی| |

ماهي تنگه آبم                                       يه عمريه اسيرم
تو حسرت یه دریا                                 هر شب رويا مي بينم
 تو آسمون تنگم                                            فصل بهار نداره
آغوش دريا واسم                                          انگاری جا نداره
   يه عمره خوابه شبم                                            حباباي رنگيه
به جاي دريا دورم                                    ديواراي سنگيه
يه ماهي اسيرم                                           تو تنگه بي کسيا
کنج تنگم ميبينم                                    هر شب من خواب دريا
 سرتاسر تنگ من                                                جاي اسمت خاليه
آهاي تويي که ديدي !                                       دريا چه جور جاييه  ؟؟
هر شب تا صبح تو تنگم                                          خوابه تو رو ميبينم
 واسه رسيدن به تو                                         به انتظار مي شينم
ميخوام واست تا ابد                                  توي تنگم بخونم !
خوب ميدونم هميشه
بايد اينجا بمونم !!

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:0 توسط وحید خسروی| |

هر قلبی که میشکنه
یک نفر دلتنگ میشه
با هر دلتنگی
یک سیگار روشن میشه
هر سیگار

مثه ستاره ی دیده میشه از دور
اگه خواستی همراه من
بیا بالای این پشت بوم های بلند
ببین هر شب
چه ستاره باروونی میشه شهرمون
...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:32 توسط وحید خسروی| |

اي رهگذر گريه نکن

تو هم يه جور مثل مني

با گريه هات مي خواي بگي

دنبال راه رفتنيای رهگذر گریه نکن

خوب مي دونم

قصه تلخ رفتنت ، غصه رنج و غربته

اي رهگذر گريه نکن درد تو هم درد منه

روي دلاي جفتمون يه کوله بار پر از غمه

گريه نکن دلم ديگه طاقت اشکو نداره
 غصه خوردن عادته
گريه ديگه راهي به جايي نداره ...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 20:13 توسط وحید خسروی| |

بانوي بوسه هاي من!!!
از کدام ترنم ترانه برايت بگويم !
از کدام غزل غم گرفته ام برايت مرثيه سر کنم !
آخر بانو
از دلتنگي دستانم بگويم يا از خيسي مداوم چشم هايم ؟
مي داني اين روز ها نيامدنت قصه غريبي شده !
گاهي دست به دست روياساحل نشين صدايت ميشوم
و گاهي پا به پاي رويا هم آغوش نگاهت
هم پای گريه هايم بيدار ميشوم و هم آغوش رويا هايت به خواب ميروم ...
می بینی بانو !
دلتنگي شبانه ات  قصيده بلند اين روز هاي تنها و بی صدای من است ...
دلم ميخواست بي پروا دلم را به دريايي بزنم که ساحلش
بندرگاه آرام چشم هاي تو باشد .
دلم ميخواست تمام جاده هاي دور دنيا را بي ايست بگذرم و ايستاده برايت شعر بگويم .
بانوي دنياي دلتنگي ام هنوز عطر آخرين دوستت دارمت تنم را فراگرفته
هنوز به ياد آخرين بوسه ات
سطر هاي سياه دفترم ايستاده مي گريند ...
عشقت را مانند دريايي نوشيده ام بانو
اما هنوز سيراب نگاهت نشدم
تو را در خيالم مي پرورانم و در آغوشم بوسه باران ميکنم
تمام تو را در دفترم به شعري بدل ميکنم و چشم هايت را
عاشقانه مي سرايم ...
دست هايت را به پيله پروانه اي گره ميزنم و لب هايت را کنار اقيانوسي از آرامش مينشانم
خيالت را هم آغوش ترانه ام مي کنم
و آغوشت را گرفتار گريه هاي قصيده ام
تنت را آرام هم قافيه دلتنگي ام ميکنم !
و بوسه هايت را عاشقانه ترين شعر شبم .
رسيدن را با خطي درشت مينويسم و نيامدنت را حاشيه دفترم
 بي حساب خط خطي مي کنم ...
آري  بانو هر شب که آسوده کنار رويا هايت به خواب عروسک هاي کودکي ات ميري
اینگونه غريبانه هم آغوش شعر هايم ميشوي !!
ولي تو نه از اين رسم پروانگي ها خبر داري
نه از اين دلتنگي هاي دم به دم
آرام و بی خیال کنار
ساحل آرام و ماسه های گرم آفتاب خورده شعرهایم

به خواب ستاره و رویا میروی...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:24 توسط وحید خسروی| |

تنها شده ام  مي دانم !!
مجنون تو شدم آگاهم !!
با دلي تنگ تر از آسمان
بي حساب شمارش احساسم
اين بار به رسم ابرها
غريبانه مي بارم ...
ترانه ميشوم  به اندامت
مي بارم و آهسته
شعري زير لب ميخوانم
همه از پاکي تو
همه يک دست وصف
زيبايي تو
من همه احساس تو را
مثل غزلی باز روي
سطر سطر دفترم مي کارم ...

راستي به گوشت رسانده اند اين شب ها
که به آرامي ساحلي به خواب میروی
من به نآرامي موجي تنها
تا خود صبح بيدارم !!!

آری بیدارم و پر تلاطم و سرگردان
 
سر به صخره هاي سخت ميکوبم
هم ترانه باران میشوم روزی
گاه گاهی قایقی از خیالت میسازم !!

من از اين که شده اي دور ز من
هم دم و هم آغوشه خیاله
 خسته و رنجور من

سر به به بیایان زده ام !!
مجنون شده ام  ميداني؟

 آخرم دیدی وزن نا موزون این شعرم

به سکوت تو آرام گرفت بانوی بارانی

 گرچه هنوزم فریادهایم زیر آب می میمیرند

اما می رسد روزی که سر روند از این سطر های پایانی !!

 

 


 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:0 توسط وحید خسروی| |

سلام به تو ،سلام به من ، سلام به هر کي عاشقه
هر کي دليل بودنش کسي به غير خودشه
سلام به گل به بوي تو ، به هر نسيم رهگذر
به قاصدک خسته اي که از تو مياره خبر

سلام به برگه سفيد به اين مداد رو سياه
 به عکس ماهي که تو شب ، ميوفته تو صورت چاه
سلام به بادبادکي که با هم ديگه داديم به باد
 به اون روزاي که رفته به اين شبايي که مياد

سلام به پرواز و پرش تو ذهن اين قافيه ها
به شاعري که تويه شب گم ميشه تو ثانيه ها
سلام به سکوي صدا به اين نواي بي نوا
به کشتي هاي روي آب به ناخداي با خدا

سلام به سيباي رسيده  تو سبد
به کلاغ سیاه خسته مون با خبراي خوب و بد
سلام به صبح به گنجشکاي پر صداي روي سيم
به هر کتاب قصه اي که آخرش به همديگه ما ميرسيم

 سلام به پاييز به بهار به بارووناي بي امون
به اشکايي که آسمون آرووم ميريخت تو کوچمون
سلام به لحظه هاي ناب به لباي بي تاب آب
به بوسه هام رو گونه هات به هر چي روياست هر چي خواب

سلام به هر چي قفسه به هر کي که دلواپسه
به هرچي ماهيست توي آب به هر هوايي که پسه
سلام به شعر و شور و شب به سوختناي توي تب
به بوسه هاي بي صدا به لباي روي يه لب

سلام  به همکلاسيا به درس سخت هندسه
به چوب و خطکش و فلک به تخته سياه مدرسه
سلام به چشمه ها به رود به هر چي ديره که شده زود
به کوه و دشت و دره ها به خنده هايي که نبود

سلام به راهزنان روز به قافله هاي بي خبر
به مسافراي خسته مون به عاشقاي در به در
سلام به ابر و آسمون به رنگاي رنگين کمون
به قاب عکسه کهنه ي روي ديوار خونمون

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 22:0 توسط وحید خسروی| |


"چشم ها را بايد شست"
شايد اين اولين حرفي بود
که از آخرين شاعر اين ديار
به چشم هايم نگاهي ديگر داد ..
گاهي فکر ميکنم اين روزهاي نيامدنت
بهانه دلپذيريست براي شستن چشم هايم
 براي خيسي مداوم اين پلک هاي دلتنگ تو !!!

مثله هميشه پنجره اتاق دلتنگيم را مي گشايم
تا خيالت همنشين اين منه از نفس افتاده شود !
اه  ... باز هم اين نسيم  بي صدا قصه نرسيدنت را نجوا مي کند !
و من دوباره با دلي بي قرار تو به تو مي انديشم ...
 
دفتر تنهاييم را که باز مي کنم
دوباره قلم بي تاب از تو گفتن مي شود ،
و با خواهشي غريبانه به اين کاغذ هاي  سفيد بي پناه هجوم مي آورد !
کاش ميدانستي اين روزهاي نيامدنت
چقدر حرف براي گفتن دارم
چقدر واژه براي سرودنت در سر دارم ...

نمي دانم بانو چرا اين روزهاي دوري و درد برايم حس روشن تري دارد !
چشم که روي هم ميگذارم سفيدي هاي دفترم
پر مي شود از خيال تو !
ولي اين قصه اين روز هاست بانو
روزهاي دوري پروانه و آينه
مي دانم وقتي قاصدک ها خبر آمدنت را برايم بياورند
تمام اين حرف ها يادم  می رود...
مي دانم زير هجوم آمدنت شور شاعريم از واژه مي افتد !!!
آنوقت بايد شعر هاي عاشقانه ام را از چشم هايم بخواني ...

يادت باشد بانو !
مرا که ديدي به چشم هاي شاعرم بنگر !!!
شايد زيباترين شعر عاشقانه را روي آن سفيدي هاي هميشه خيس سروده ام !!!

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:0 توسط وحید خسروی| |

ديشب آرام مي باريد باران
هيچ کس جز من و اندوهم
سر به بيداري نذاشت !!
هيچ کسي جز تنهايي م
 زير باران خيس نشد !!
ديشب که مي باريد باران
هيچکس جز من و عشقت
هوس خيسي باران نکرد !!
هيچکسي پنجره را
سمت آرزويي آشنا باز نکرد !!
ديشب که مي باريد باران
کوچه خيس خورده
آرام
منه تنها را مثه رویایی به آغوش کشيد ...

طعم خيس خوب باران
من و اندهي فراوان
تو و عشقت همه در من آميخته بودي ...
تن من جز هوس بوسه تو هيچ نخواست
زير باران همه آرزويم شده بودي ...

مست و ديوانه و بي چتر
همچو مجنوني سراپا
عاشق باران شده بودي !!!


ياد باران ياد آن شب
ياد آن چتري که شکستيم .
ياد آن قرار بوسه
ياد قول آخري که بستيم .

بوي کوچه تن خيس و بوسه باران
من و تو تا بي نهايت
من و اندوهي رو به پايان ...

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:11 توسط وحید خسروی| |

آدمها که رد ميشوند از کنارم
احساس ميکنم
طناب دور گردنم را محکم مي فشارند
و مرا به مرگ نزديکتر مي کنند .
هر کدام به طريقي  
رد پايي بر احساسم ميگذارند
که مهربان ترينشان فقط به شکستن قلبم اکتفا مي کند !!!
شايد هم من اشتباهي آمدم ...  اينجا ، اين آدم ها
هيچ کدام از جنس خواب هاي من نيستند .
شايد آن رهگذر راست مي گفت
اينجا روياي آنهاست و من
خوابي آشفته ام
که آرام آرام فراموش ميشم ...
چه روياي نزديکي بود کودکي !!!
آنقدر به دلبستگي هاي کودکي ام عادت کرده بودم
آنقدر غرق سادگي هاي آن شدم که يادم رفت
که در هجوم بزرگ شدنم رويا هايم را با
رويا هاي بزرگتري عوض کنم !!
شايدم نخواستم که اينطور شود .
من روياي کودکي ام را مثل خيلي از اين آدم ها کنار نگذاشتم !!!
آنقدر که دنيايم بزرگ مي شد رويا هايم قد نکشيدند !!
من هنوز کودکي ام که با روياهايش زندگي ميکند...

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:44 توسط وحید خسروی| |


رهگذر دور قصه ها
تو که همسفر تمام جاده هاي رفته و نرفته اي
فاصله را برايم معنا کن ؟؟
از دوري برايم بگو
از لحظه هاي که ميگذرند
از حرف هايي که در تنهاييت با جاده و ماه مي زدي برايم بگو !!
من رمان هاي عاشقانه نميخواهم !
ديگر کتاب هاي کلاسيک نميخوانم !
فقط ميخواهم لحظه اي  کنار قصه هاي بی دروغ تو خوابم ببرد...

عطر تن تو را دوس دارم
عطر بکر جاده
عطر فاصله و تنهايي
کنار حرف هاي تو که مي نشينم
زمان و ساعت و ثانيه
ميلي به گذشتن ندارند
همه چيز به سکون مي ايستد وقتي 
قصه تماشاي کوچ غريب پرستو ها را تعريف مي کني ...

 همسفر جاده هاي تنهايي ماه
کنار بستر خاک خورده تو آرام ميگيرد واژه هاي بي تاب ترانه ام !
کنار خاطره هاي ناب تو زنده مي شود نجواي شعر هاي عاشقانه ام !
از حريم نفس هايت گرفته تا عطر تند تپش هاي قلب بي قرارات !
همه و همه را دوست دارم...

آرام کنار ميزنم ابرهاي تيره بي خوابيت را
من خواب تمام مردمان زمين را آشفته ميکنم اگر
به بي خوابي خاطره هاي تو ختم شود .
من آخرين آرزوي دستان پينه بسته تو را ميخواهم مهاجر غرووب هاي غريب ...

من طعم خواهش هاي جاده را ميخواهم
من غربت تلخ غروب
و تماشاي کوچ پرستو ها را مي خواهم
من تمام واژه هاي بکر تو را به جان ميخرم
مرا به وسعت وضوح واژه ها ببر !!!
مرا به خيسي باران به شب هاي بهار ببر !!!
مرا زير چتر آوره گي ات جا بده .
اندازه تو بي کس هستم که بتوانم شاعر جاده هاي همجوار تو شوم...

اهاي مسافر تنهاي صبح
تمام تازه گي تو در من خلاصه مي شود .
تمام لحظه هاي عاشقي اين روز ها را مي دهم
تا لحظه اي حس دلتنگي شب هاي دورت را به من ببخشي ۱
ميخواهم مانند تو در اظطراب کوچ باور ها بگريم .
ميخواهم خيسي تمام روزهاي عاشقي را به طعم دلتنگي شب هاي تو بچسبانم .
ميخواهم مانند تو براي تمام پروانه هاي که به سليب کشيده شده اند بگريم ...

تمام رويا هايم در زير آسماني بي سقف و مرز جا ميشود !!
مرا هم کوچ خود کن !
به من تازه گي بياموز
چگونه سفر کنم؟
فاصله را برايم معنا کن .
مثلا بين من و دستان دور آن رويا چقدرراه است ؟
اگر تمام فصل ها را بي ايست بگذرم
براي رسيدن به بي تابي عشق
چند پاييز ديگر مي ماند ؟
به من ياد بده چگونه اندازه بگيرم
چگونه وسعت عشقم را در دفتري کاهي بنشانم؟
درياي بي حد و مرز يک عشق را چگونه يک نفس بنوشم .
نرو بي جواب نگذار اظطراب اين همه ترانه را
لااقل رهگذر خسته جاده
بگو آخر جواب اين همه سوال را از که بپرسم  از که ؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 2:39 توسط وحید خسروی| |

شب که دامن سياهش را روي دفترم پهن مي کند
قصه تمام آسمان روي سرم خراب مي شود .
نفسم به بالا آمدن تن نمي دهد و اشکم به سرازير نشدن امان !
تقصير من نيست بانو
به دلتنگي درياي دور دستانت عادت نمي کنم .
اگر هزارمين شب دلتنگيم هم بگذرد
باز هم از غصه نيامدنت
 بي امان به گريه مي افتم..
آنوقت نوشتن اين دلتنگي ها برايم سختر از هر کاري مي شود که عاشقان قبل من
به انجامشان دست زدند.
آنوقت بيستون کندن و مجنون شدن برايم آسان تر از سياه کردن اين کاغذ هاي سفيد
با دلتنگي هاي دم به دم توست.
آخر تا به کي سياهي روزگارم را به سياهي قلم ربط دهم؟
تا کي رسيدن را با علامت سوالي سرد کنار هم بنويسم ؟
 تا کي  پا به پاي بغض و شب بيداري
دلتنگي دفاترم را دوره کنم؟
به سادگي صدايت قسم
هنوزم به دنبال رد پاي رسيدنت درکوچه پس کوچه هاي زمستاني سرزمينت
سرگردانم.
بانوي زمستاني من !
جا پاي خالي مانده در برف تو را با کدام شعر پراونه پر کنم ؟
مانده ام بانو
با هزاران جاي پای خالی و هزاران شعر نگفته
هزار رد پا و هزار راه نرفته...


بیا و سرزده دستم را بگیر

بیا بانو... 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 1:33 توسط وحید خسروی| |

گفته بودم شبي مي آيم دلهره و دلتنگي از دامنت بر ميچينم
دستت را ميگيرم و به سرزمين ستاره و رويا ميبرم ...
گفته بودم شبي مي آيم با آخرين شعرم کنار پنجره اتاقت آرام زمزمه اش ميکنم
و دفتر دلتنگي تمام اين روز ها را ميبندم...
گفته بودم شبي مي آيم تمام ستاره هاي کاغذي که از دفتر شعرم برايت ساختم را
تک تک در آسمان نگاهت مي کارم...
گفته بودم شبي پا به پاي پروانه ها روانه مي شوم
به جستو جوي دشت دست هايت
به يافتن درياي خيس چشمانت !!!
گفته بودم شبي مي آيم در آرامش خواب هايت مي بوسمت و
رويا نشين خواب و خيالت مي شوم ...
آري !!! دروغ نگفتم
مي آيم ...
شبي مي آيم اگر هجوم اين دلتنگي امانم دهد !
اگر سکوت لب هايم
به واژه اي بگريزد .
اگر تبسم نگاهت رنگ تازه ي بگيرد !
شبی می آیم با همه این فاصله ها خداحافظی میکنم.
شبی می آیم به آغوش نگاهت به نزدیکی نفس هایت سلام می کنم.
بیدار بمان بانو شبی از همین شب های سوت و کور
می آیم و دلتنگی این سال های دوری و درد را برایت میگویم و
هم آغوش همیشگی تو می شوم...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 13:9 توسط وحید خسروی| |

تو هم باروون مثل دلم بي تاب بي تابي
که از هجوم گريه امشب
تا سپيده مي باري ...
 
تو هم دلتنگ و سرگردون
سرت رو به شيشيه مي کوبي
هم اغوش مني امشب
دردم رو تو مي دوني !!!

تو اي باروون ببار امشب
که بي تاب گريه و دردم
گوشه این خاطراتم
کنج اين دلتنگيام هستم...

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 23:20 توسط وحید خسروی| |

خسته ام !!!
از تمام حستگان روي زمين خسته ترم
با تو ام بانو
بانوي برکه و بوسه
بانوي نوازش و ناز
تو به بستر هاي گرم و نرم خوش باش
که اين عاشق خسته دل
همچو انسان هاي نخستين سر به سنگ هاي سخت مي گذارد
و تن پوشي از برگ هاي سبز
به تن مي کند .
تو خوش باش بانو
همين براي آسايش و تسکين درد هايم کافي ست ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 14:30 توسط وحید خسروی| |

سلام بانوي سايه و ستاره !!!
هميشه وقتي در ترانه هايم به اين اسم صدايت ميزدم
ميگفتي مي ترسم از ستاره بودن !!!
ميگفتي ستاره ها عاشقاني اند
که معشوقه اشان را جايي ميان کهکشان گم کرده اند
و هرشب دلواپس و نگران به اين اميد هستن که
شبي با همين چشمک زدن دوباره پيدا کنند يکديگر را
ميگفتي مي ترسم من و تو هم روزي ستاره شويم .
انوقت من دستانت را محکم ميفشردم و در آغوش میگرفتمت .
و زير لب آرزو ميکردم
تمامي ستاره ها روزي به جاي اين چشمک زدن هاي گاه و بيگاه
معشوقه اشان را در آغوش بگيرند...
حالا من و تو اين کابوس های دوری و جدایی که به خواب دورترین ستاره هم نمی رسد.
حالا من و تو اين دلتنگي دلی که گریه گاه همیشه چشمان توست...
مي بيني بانو
آنقدر از هم دور شديم
که دیگر ترس ستاره شدن نداریم
که حسرت ستاره شدن داریم ...
با این همه بانو من به همين دوري و نشانه
به يک چشمک از دورترين ستاره سرزمين تو هم راضيم ...
اخر تا کي چشم براه اين قاصدک هاي سر به هوا شوم .
تا کي با خيال بوسه ات بخوابم و با نوازش خيال نگاهت بيدار شوم .
دستم که به جاييي نميرسد !
بي کس و تنهايم بي تو
جز همين قلم و دفتر
اين دلنوشتن هاي سرد و بي آه
کسي به حرف هاي دلم گوش نمي دهد ...
بانوي ستاره نشين من !
تو را به اشک ستاره نشينان دوري و درد
تو را به اين قلم خيس گريه قسم
امشب را براي لحظه اي
قدر ستاره بودن کنارم باش...

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:53 توسط وحید خسروی| |


باران مي آيد...
و دوباره قاصدک هاي خيس خورده
خواب تو را برايم زمزمه ميکنند.
دوباره دلتنگي تو مثه همين باران نم نم به دلم مي بارد
خيس از خاطره تو ميشوم
باران مي آيد...
و من دوباره زاده ميشوم در هجوم گريه و اشک
و تو زاده ميشوي در دل ترانه هاي خيسم
تو خود باران ميشوي و مرا لبريز اين خواهش ميکني
و من دلتنگ ترين عاشق باران زده ات ميشوم.
باران مي ايد...
و من بي چتر و دلهره رهايش ميشوم
خودم را به باران ميسپارم
به ياد روزاي خوب و خاطره مان
به ياد پرسه هاي شبانه
از آن کوچه باريک بوسه و باد
دوباره بي چتر گذشتم به هواي ان روز ها
باران مي آيد...
انگار قصه غصه هايم را اين قاصدک هاي خيس
به گوش فرشته ها هم رسانده اند
که اينگونه باران مي بارد.
نمي دانم چرا تو با خبر نمي شوي !
شايد به سرزمين تو
قاصدک ها به خواب ميروند
و بيهوش
از خاطرشان ميرود که خبر خانه خرابيم را برايت بگويند.
باران مي آيد...
انگار همين ديروز بود
دستانت به دستانم گره خورده بود
محکم در اغوشم فشردمت
و همقدم و هم پا
از کوچه هاي خواب و خاطره مي گذشتيم
و فصل ما شدن رو را دوره مي کرديم.
باران مي آيد...
و حالا دستانم رها شدن را تجربه ميکنن
و تنم هنوز بوي با هم بودن را در خواب مي بيند
و هنوز به عشق تو تمام باران ها را مي بويد
ميبيني هنوز روياي ما شدن آنقدر هم غير ممکن نشده بانوي باراني من
باران مي آيد...
 و هنوز نيافته ام تورا
و تعداد قاصد ک هايي که از زير باران گرفتم
ديگر يادم نيس
مسافر تنهاي من
آيا به سرزمين تو باران بي بهانه مي بارد
 يا دل فرشتگانش به غصه خو کرده
و آسمانش هنوز قصه هاي عاشقانه
براي ابر هاي بي قرارش ميخواند.
باران مي آيد...
بي بهانه و بند نمي آيد
مثه گريه هاي من بعد رفتنت
فقط من بهانه گريستنم بود آسمان را نمي دانم .
شايد براي فرشتگان تيبا خورده به اين زمين
که گمشده دشت هاي شب شده اند
مي گريد.
شايد هم براي قاصدک هايست که گريه کردن بلد نيستند !!!
باران مي آيد...
و اين عاشق هنوز هم زير باران است و ديوانه وار
مي بوسد جا خالي دستانت را
روي ديوار کوچه که از آخرين ديدارمان
هنوز بي تاب رسيدنت است
کوچه و من هر دو بي رهگذريم امشب
زير اين باران چه دلتنگي هاي مشترکي داريم.
باران مي آيد...
آلبوم کودکي ام را با خود  زير باران مي آورم
تا اين عکس هاي معصوم
دوباره به يادم بياورد
پاکي کودکانه ام را
آن لبخند هاي معصومي که
گم شدن در هجوم بزرگ شدنم
شايد دوباره به آن روزها برگشتم
انوقت که دستت را بي بهانه و بي ترس
در دشت دست هايم رها ميکردي
ومن ميافتمت و حس ميکردمت
در آن دلتنگي معصومانه
ميبوسيدمت.
باران مي آيد...
انگار هنوزم سير نشدم از بويش
هنوز هم  به يادت و به ياد خاطره هاي باراني مان
روي آن نيمکت پوسيده پارک مينشينم
و ترانه باز باران را بلند ميخوانم
چه اشتياقي براي شنيدنش دارد اين نيمکت تيپا خورده پارک
شايد براي اين تکه چوب کهنه ام خاطره کودکيش زنده ميشود.
باران مي آيد...
ولي تو خيال بازگشت نداري بانوي باراني من
گفتي ميروم تا اخرين روز باران
خبر آخرين قاصدک را
به گوش ابري برسانم...
در سرزميني ابر ها گريه را فراموش کردند
حالا من به عشق تو تمام قاصد ها را ميبويم
شايد همين قاصد خيس
خبر از دورترين سرزمين سکوت و ستاره بيارد
باران مي آيد
و من نگران تو ام
دلم شور ميزند نکند اين باران
خاطرم را بشويد از خيالت
نکند وقتي بازگشتي ديگر نه ترانه اي به ياد بياوري
نه نيمکتي نه کوچه ي خيس خورده اي
مي ترسم مثله کودکيت که بازيگوشانه به دنبال
پروانه هاي مي دويدي
و نگراني مرا از گمشدن
و فراموش شدن درک نميکردي
باران مي ايد
و من خيس خورده ترين خيال خو اب و خاطره ام
که آنسوي دستانت هنوز
به انتظار ايستاده ام
تا باراني ام کني بانو
ميخواهم باران زده تو باشم
نمي دانم در سرزمين تو سرو ها هنوزم
سرود  آزادي سر ميدهند
تن اسيرم را را
دلتنگي هايش را
سرو هاي سرزمينت هنوز باور ميکنند
کاش اسارت را برايت معنا کنند
و تو آخرين قاصدک را دوباره به ياد آوري
باران مي آيد
و تپش خيس ترانه به پنجره هميشه دلتنگيم مي کوبد
و پنجره التماس کنان عرياني عشق را
در حرير شب ميپوشاند
و تقدس پاکيت را به خاطرم مي اورد
و من پشت هر واژه نيامدنت هزار هزار بار ميميرم
در تاب وتبت ميسوزم بانو
باران مي ايد
نامت را که ميبرم
دوباره دلتنگيت درون اين دل هميشه دلتنگ زاده ميشود
نامت را که ميبرم
تا نفسم در هواي تو بوي تازه اي گيريد
مرا درگير هواي عشقت کن
در هياهوي بي واژه گي عشق هاي امروز
از نفس افتاده ام بانو
بارامن مي ايد
نه دفتري برايم مانده
نه قلمي نه ديگر جايي براي نوشتن
ولي هنوز بغض و گريه و باران
خيال بند امدن ندارند
همينجا ميخوابم
شايد فردا
با بوسه هايت
بيدارم کردي


 

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 23:23 توسط وحید خسروی| |

دوباره خيال و خاطره تو بي خوابم کرد بانو
دوباره غمت به دلم دامن زد...

مهربانم شبي از همين شب هاي بي خواب و خياليم
 بيا و دستم را بگير به فصل کوچ پرستو ها ببر
شبي از هجوم گلايه و گريه رهايم کن
خسته ام خسته از اينکه مينويسم بيا
و تو ان سوي دستانم به گوشه اي از خاطره ها دلخوشي !!
خسته ام از اينکه فريادت ميزنم تو به سکوتي مبهم اکتفا ميکني!!

بیا و دوستت دارم
را دوباره در گوش دلم زمزمه کن!!
بانوی خواب و خیالم
بیا ماهیان بی تاب حوض را
با قصه گریه و گلایه عشقمان خواب کن..
بیا در خاک سپاری شعر هایم
تابوت ترانه ام را بگیر
بیا بانو چیزی از پایان پاییز نمانده
شاید فرصتی دیگر نباشد
در این دیار شاعران
زیاد عمر نمیکنند...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 3:51 توسط وحید خسروی| |

باران مي آيد
و تپش خيس ترانه به پنجره هميشه دلتنگيم مي کوبد
به رويايم پنجره التماس کنان
خاطره تو رو مي آورد
پنجره را که باز ميکنم
هجوم خيس باران صورتم رو به انتهاي خاطرات خيالم مي برد

پشت هر واژه نيامدنت هزار هزار بار مميميرم و زنده مييشوم
در تاب و تبت ميسوزم بانو

به تو که مي انديشم
باراني ميشوم مي فهمي؟
نامت را که ميبرم
دوباره دلتنگيت درون اين خيال هميشه بي تو زاده ميشود
 بانوي باران زده
بي تو ابريست هواي دلم مي داني؟

از نگاه نازک توست بانو
که باران شوق ريزش مي آورد
از لبخند توست که ميشکفد زمين
بیا و یک شب را با من زیر باران سر کن

قدم هايم را با تويکي ميکنم
همقدم زير باران
بي چتر و بي ترس از خيس شدن
چه رويايي بود بانو
من و تو زير باران خيس دلتنگي هايمان بوديم

سر از قلم بر ميدارم باران هنوزم به پنجره ميکوبد
کاش کسي پنجره را باز کند
کسي که شکل رويايم
مرا از دور هم ميشناسد
کاش کسي پنجره را باز گشايد
هوس خيالت باز به سرم زده...

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 11:55 توسط وحید خسروی| |

از پشت پرچین شب دوباره دیدمت سایه همیشگی من !!!
مثل همیشه ساکت و بی صدا پاورچین پاورچین به دیدار این شاعر دل خسته آمده بودی
می نگریستی تنهایی ام را
و من در امتداد کاغذ سفید سایه بودنت را نقاشی می کردم ...
رویای دور از دسترس من
سایه ات امشب به دیدارم آمده بود !
با تنهایی همیشه ام خلوت کرده بود!
با توام بانوی خواب هایم
از کدام طلوع سپیده رسیدی که چشمان این شاعر خواب ندیده
آمدنت را نفهمید ...
چرا همیشه دیر میرسم !!
چرا همیشه سایه ات نصیبم می شود .
سایه ای که آرام میگذرد و پشت آن بغض گلویم تاب ماندن نمی آورد...
کاش می امدی دفتر خیس دلتنگیم را می گشودی ،
سطر آخرش مانده هنوز،
تاب نوشتن نداشتم...
بیا و پر کن سطرسطر زندگی ام را از واژه آمدنت .
بیا تا واژه هایم به نبودنت عادت نکرده اند بیا
به انتظارم هنوزم شعرم برای توست ...
بیا بانو !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 2:56 توسط وحید خسروی| |


رد پاي آبي عشق کجاست؟
آدمک با خود مي گفت
و مسير عادت کوچه را طي مي کرد
پي چه ميگردي آدمک تنها؟
 سايه ي مات روي ديوار بود که  پرسيد
آدمک لحظه اي ايستاد
کوله پشتي سنگينش را از دوش به زمين انداختد
و گفت :
روزگار يست که عشق
 رخت بر بسته از ديار ما
پي او ميگردم نمي داني کجاست؟
 شهر مه آلودم بي او
 رنگ عادت دارد
زندگي هست ولي بي عشق
واژه اي کم دارد .
پي واژه آبي گمشده ام مي گردم
سايه اي از ديوار به بيرون خزيد
صورتش را انتهاي باد  مي برد
همچنان که دور مي  شد
دورتر به انگشت نشان مي داد
مي گفت:
پشت آن تپه تکه ابريست سياه 
چشم هايت را که به بارانش دادي
تا ته رنگين کمان مي ماني
بوي باران که گرفت تن تو
   ابر آنگاه  نشان خواهد داد به تو
 خانه اي را طرف ديگر شب که در آن تاريکي
روشن است ايوانش
پيرمردي ست آنجا
که قصه باران را براي اقاقي تشنه باغچه اش مي خواند
پيرمرد تنهاست
 و دلش از غربت باران لبريز
قصه اش که گشت تمام
مي روي آرام نزديک
در چشمانه آرامش مي نگري
مي بيني
رد پاي آبي عشق کجاست...
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:54 توسط وحید خسروی| |


قصه گوي شب من
تويي گمگشته شبهام
بيا بنشين کمي پيشم
بيا بشنو تو از غم هام

شقايق خشک شده اينجا
از غمه بي آبي عشق ها
تمومه حرفه من اينه
رنگي بزن به اين رنگ ها

قصه گوي شب من
بگو کجاست وطن تو
پشته کدوم قبله اي
که نمي رسم به تو

 تمومه دنيارو گشتم
تا اينکه رد پات اومد
ميونه خونه قلبم
تو تنم پيچيد ترانه
تو رو با دلم شناختم
شدي تنها تو بهانه

تمومه سهم من از تو
تمومه داشتنم از تو
يه لحظه بودنت از من
تمومه بودنم از تو

ببين حال دل زارم
قصه گوي شب تار
بيا برس به فريادم
بيا برس به اين بيداد

قصه گوي شب من
 پابه پاي تو ميام
حتي اگه طرف شب باشه خونه تو
قسم به مرگ رنگ بازم ميام

بگيردستاي عشقو دوباره
بذار يادمون بمونه
قصه عاشقه شب رو
 که يه عمره آوازه خونه

بخون دوباره تويه اين شبا
حال که قسمت ما
 بودنو موندنت شد
حال که قصه ام باز
ترانه خوندنت شد

حال که تنها تنها
نيست ديگه اين دل ما
بگو دوباره از عشق
بگو از دريا و موجا

ببين دلهاي عاشق
 از شب چقدر که خسته اس
روي تمومه ديوار
بوته خارغمها
مثل شبح چه رسته اس

از شهر بي صدايي
 منو ببر به جايي
نباشه اثر از غم
نباشه از جدايي
 ميمونم ميون اين رنگ
منو با واژه آشنا کن
نازنين تاريکه دنيام
منو با آفتاب يک صدا کن

نذار بميره گلدون
برس به داد گل ها
ياس و مريم بکار باز
رو تن اين باغچه ها

فرياد بزن دوباره
شب رو بلرزون از نو
داد بزن رو تن شب گرفته
که صبح بشه شب از تو

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 3:21 توسط وحید خسروی| |

اين روزها درون اتاقم
عادت پروانه شدن دارم
سال هاست که پيله ام
 پيچيده ام در خود
هواي عاشق شدن دارم
دورتر از پاييز شعر هاي تنهايم
 اين منم که ايستاده انتظار فصلي دگر دارم
در پس هياهوي اين کاغذ ها
پشت اين نوشته اي بي سر و ته
 منم که دوباره خواب پاييزي شدن دارم
نمي ترسم من از پايان
از انتهاي بودن ها
من از آغاز هاي بي تو ترسي دگر دارم
مرا برگير و يک شب ببر با خود به رويا ها
به جايي دورتر از دنيا
هواي گم شدن دارم
از اين دنيا دلم تنگ بود نپرسيدي تو حال من
بي خبر ماندم ز تو بازم
بيا زودتر که امشب حالي دگر دارم
چرا رفتي ندانستي بي نگاهت ميميرم
بيا برگرد و نگاهم کن
براي زنده ماندن به نگاهت نياز دارم
بعد رفتنت ستاره ها مردند
شب به انتظارت خاموش شد
آنقدر دير کردي که هر لحظه رنگ انتظار دارم
من چه ساده سراغت را ز باران مي جستم
مي خشکيد دلم از غربتت
اما صدايي در دلم ميگفت
لذت باراني شدن دارم
...
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 22:18 توسط وحید خسروی| |

سلام به همه دوستان ....فصل پاییز هم اومد ، فصل عاشقا ، فصل شاعرا......شاید جالب باشه ولی منم اولین شعرم رو تو پاییز گفتم...و شعر گفتن رو از همین فصل آغاز کردم ، شعر "اهل همین اطرافم" اولین شعری بود که گفتم ... حالا که پاییز شروع شده منم این فصل رو با این شعرم که تو پاییز گفتم آغاز کنم...

اهل همين اطرافم
خانه ام را روي شب تر باران ساخته ام
بي نيرنگ و ريا
تا دور مانم از اين مردم سرد واژه پرست
که به يک واژه تر مي فروشند
باران دلشان !!!!
 سقف خانه ام اينجا آبي آبيست
ديوار هايش به همه گوشه دشت راه دارد
اندازه همه ياس هاي شهر
 باغچه خانه ام جا دارد
در زمين اين اطراف
دانه هايي کاشتم از کاج
چه بلند است باورشان
و چه غريب است اين گوشه پژمرده خاک
آرزوي باران !!!
سال هاست که رفته ام از شهر
شهر من شهر اقاقي ها نبود
روزهايش بوي سادگي نداشت
هيچ کسي پيدا نشد
هيچ کسي چيزي نکاشت .
پشت شب اما
صفاي سادگي پيداست ...
به سر انگشت شبانم اينجا
هر کسي گلي مي کارد
فضاي خانه ام هر شب پر از
عطر اقاقي هاست...
روزگاري است من و غم
 خانه ايي ساخته ايم
روي نبض تر شب
  آه ، چه تاريک است امشب
چه درونم تنهاست
پشت اين شهر غريب 
خانه من پيداست...

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 14:16 توسط وحید خسروی| |

قصه بودنم ،
زير شيرواني
خانه قدیمی مان !
مثل نفس کشيدن تو بود ،
لا به لاي علف هاي خیس
هر دو يک بو را ميدادند
بوی باران!!!

آن شب ...

کوچه را لبريز بودنت کرده بودي ،
با قدم هايي که بوي دلتنگي هميشه را مي دادند...
خيسي آن شب زير پوست شبم ،
مثل نوازش دستانم بر گيسوان بلندت
يک طعم را می داد.
طعم بوسه های که از یاد برده بودم ...
قدم هاي آهسته
نوازش باران روي برگهاي جوان ،
بوي خيسيت همه جا را گرفته
بگذار به قدم هايت عادت کنم
به باران !
به
آمدنت در باران !
بگذار عادت کنم ...

و یک ترانه که هنوز تصحیح نشده ولی میزارم تو وبم ....نمیدونم چرا دیگه حوصله ترانه نوشتن ندارم......اگه قافیه هاش بهم زیاد نمیخوره به بزرگی خودتون ببخشید و ایراد نگیرین....چون همین نیم ساعت پیش گفتمش تا الان که آپ میکنم یه چیزی واسه شما داشته باشم....ممنون از همتون که بهم سر میزنین و نظر میدین...

کي ميدونه نعره شب تا کدوم آبادي ميره !!
کي ميدونه اين ترانه بوي آزاديو ميده !!
بزا فريادت از اين سينه رها شه
کي ميدونه اين ترانه تا مرز رهايي ميره !!

طعم تنهايي و هق هق رو لبامونه هنوز
جا پاي شکنجه گر رو صدامونه هنوز
اما ما ترانه رو دوباره از نو ميخونيم
تو قصه مادر بزرگ رد نگامونه هنوز


من نميخوام توي قصه دوباره بازنده باشيم
تو سکوت اين ترانه حرفاي نگفته باشيم
وقتشه دوباره از نو پا به پاي هم بميريم
اگه ديوارا بلنده ، دستاي همو بگيريم

دوباره توي شب صداست، هم نفسيم  من وتو
بگو رهايي تا کجاست، هم قفسيم من وتو
تا ته کوچه بام بخون تا ته آبادي قفس
داد ميزنم آزاديو تو آخرين مونده نفس

فکر پروازتو سرم نيست واسه من آزادي بسه
قفس اگه بزرگه بازم  واسه من رهايي حبسه
تا ته اين ترانه هم دمه اين صدام باش
وقتي ديگه نفس نيست هق هق گريه هام باش

دوباره توي شب صداست، هم نفسيم  من وتو
بگو رهايي تا کجاست، هم قفسيم من وتو 
  تا ته کوچه بام بخون تا ته آبادي قفس
داد ميزنم آزاديو تو آخرين مونده نفس ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 0:10 توسط وحید خسروی| |


مرا از نو نويس
غلط هايم را پاک کن ،
و با مداد رنگي روزهايم ،
شبم را خط خطي  !!!
خسته ام از اين نوشته هر روز ...
از اين هميشگي ممتد "
از اين ترانه هايي که ديگر بوي تو را نمي دهند ،
از اين غزل هايي که رنگ گيسوانت را فراموش کرده اند !!!
نمي دانم در کدام ترانه بجويمت ؟؟؟
رد پايت را در کدامين شعر ناگفته ام دنبال کنم ؟؟؟
 تو را در کدام قصه ي به آخر نرسيده بخوانم؟؟؟
اي مهربانم بي تو ترانه ام ترانه نيست ، ناله هايي عاشقانه است در انتهاي تنهايي ام ...
بي تو بي رنگ ترين واژه ام در تفسير رنگين کمان ،
بي تو شکلي گنگ ام از تشکل ابرها ،
بي تو آواره اين شعر هاي ناهمگونم ...
همچون خوابي پر از قصه هاي بي سر وته
مي دانم بي تو فراموش ميشوم ...
در هجوم اين باد ها
بادبانم باش
اگر قايق شکسته ام به ساحلت آمد ...

اول اینکه نوشتم تا یادم باشد کجا گم کردم دست هایت را .... کاش فراموشت نمیکردم.......تاحال مجبور نباشم تمام جهانم را در پی نامت زیر رو کنم ...
و....

دوم این که این روز ها که نیستی ترانه هایم رنگ و بوی قدیم را ندارد... اصلا ترانه دیگر ترانه نیست ...برای همین نامه ترانه جدیدم  را "ترانه بی ترانه " گذاشتم .

ترانه بی ترانه
آهاي تويي که گفتي عشق رنگ چشاي نرگسه
بيا ببين ترانه مون داره به آخر ميرسه
مسافر خسته شب نا واسه رفتن نداره 
ترانه خونه شهرمون حرف واسه گفتن نداره
...
...
اينجا کسي تو عمق شب فکر اون ستاره نيس
اينجا ديگه ترانه هم شبیه اون ترانه نيس
مادر بزرگه قصه ها مرده تو اون زمستونا
ديگه کسي از اون کوچه رد نميشه تو شب خيس
...
...
ما فکر ميکرديم که ميشه با ترانه ، دنيامونو عوض کنيم
گرگه سياه قصه رو پري قصه ها کنيم
ما فکر ميکرديم که ميشه گل بديم به دسته هم
از شب و از ستاره باز قصه بگيم براي هم
...
...
ما  فکر ميکرديم هميشه قصه تمومه باخوشي
جغد سياه شب ميره وقتي که خورشيد ميرسيد
اما نفهميديم چرا آخر اين  قصه همش 
کلاغ سياه قصه مون رفتو  به خونش نرسيد
...
...
ما فکر ميکرديم که ميشه دنيا رو بي زندونم ساخت
تو دستاي شکنجه گر نيلوفراي شب رو کاشت
ما فکر ميکرديم که ميشه با ترانه دنيامون عوض کنيم
 گرگه سياه قصه رو پري قصه ها کنيم

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 14:24 توسط وحید خسروی| |

 تو را وقتی که هجوم دلتنگی پنجره روی سرم خراب می شود..........

وقتی سنگینی سکوت شب

فریادم را به حراج باد می سپارد ......

آنوقتی که شبم از دلهره پر است و رویای داشتنت را دست نیافتی میکند...

تو را برای لحظه های بی کسی ام میخواهم ....

و تو ندانستی که چه تنهام بی تو میان این همه آدمک.......

چه دلگیر است هوا بعد رفتنت ........

دیگر برایم فرقی ندارد خورشید طلوع میکند یا غروب !!!

 بی تو روزگارم همیشه ابریست...

این روزا کم مینویسم تو وبم....شعرا و ترانه هامو از وبم برداشتم......جای امنی نیست اینجا.........ولی سعی میکنم همیشه آپ کنم.......با یه متن یا ترانه......البته ببخشید نمیتونم ترانه هامو کامل بزارم.........

تو لحظه هاي بي کسيم
 وقتي ميشي همه کسم
از همه دنيا ميگذرم
تا که به دستات برسم
.....
.....
تو هجوم باد پاييز
زرد ميشمو جون ميبازم
اما بازم با نگاهت صد تا بهار رو ميسازم....

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 16:46 توسط وحید خسروی| |

دوستت دارم بی آنکه بدانی !

به تو فکر میکنم ،

هر روز ،

هر شب ،

هر لحظه که می گذرد به یاد تو هستم ای عشق ابدی من !!!

با تو احساس تنهایی جایی درون دلم ندارد ،

ساده می گویم و

ساده می نویسم که دوست نداشتن تو ساده نیست ...

می ترسم روزی فرا رسد که دیگر دستانت برای من نباشد ،

مهربانیت مرا در بر نگیرد ...

ای آرزوی خوابهای خیال من ،

ای رویای همیشگی شب های بی خوابیم

بی تو بودن را باور ندارم و بی تو زیستن را

زندگی نمی نامم ...

بودن تو دریایی ست بی کران که وجودم را در بر می گیرد ،

نگذار میان این آبی ساکت تنها بمانم !!!

تو خود می دانی که از سکوت بیزارم ،

نگذار زیر این آبها فریاد بکشم ...

اینم متن انگلیسی این دل نوشته ام ....

I know I love it!

I think,

Every day,

Every night,

Every moment that passes I am reminded of my eternal love!

I do not feel alone with you inside my heart,

I say simple and

Simple writing is not easy to dislike me ...

The day comes, I'm afraid that your hands are not

Mhrbanyt not on me ...

I dream a dream of dreams,

Lifelong dream of a night without sleep

I do not believe it to be and to live without you

Do not call life ...

Old Navy is bound to be unique in that it covers me,

Among blue Ngzar only stay quiet!

I know that I hate her,

 under these waters kill me ...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 9:3 توسط وحید خسروی| |

چشمانم را مي بندم...

 قلبم آنقدر از تو لبريز است که آرزو مي کنم قلبم هزاران تکه شود و هر تکه اش دورافتاده ترين گوشه زمين بيفتد...


آرزو ميکنم مسافري باشم غريب در جاده اي که انتهايش به تو ختم شود ولي هيچ گاه نرسم که يک عمر لذت رفتن و نرسيدن را به يک لحظه رسيدن نخواهم داد...
آرزو ميکنم در تنها ترين شب زير باراني ترين آسمان هزار هزار بار نامت را فرياد بزنم و تنم خيس از دلتنگي هايي شود که بوي تو را مي دهند.
آرزو ميکنم براي يک لحظه احساست کنم و بعد از آن ديگر زنده نباشم زيرا ميدانم که تقديرم رسيدن به تو نيست و آنگاه زندگي کردن بدون تو برايم عذاب آور است ...
آرزو ميکنم در بيکرانه هاي درياي بي پايان با قايقي روانه شوم و عشقم را به گوش دورترين ماهيان دريا ها برسانم تا بدانند که که دريا تنها بهانه عاشقي نيست!!!
آرزو ميکنم روزي را که دستانت در دستانم آرام مي گيرد
 قلبم از حرکت بايستد و سکوت تنم را لبريز کند و عشق تو مرا مجنون ترين مجنون !
آرزو ميکنم بداني عشق چيزي نيست جز يک بهانه و بدان که بيهوده مرده بودم اگر بهانه زندگي ام نمي شدي...
آرزو ميکنم ميکنم به مقصد برسي ولي بدان که دنيا را پاياني نيست ،نقطه آغاز و پايان يکيست...
آرزو ميکنم که شبت از بوي شقايق لبريز گردد و تنت از نگاه مهتاب سرشار
بي پايان باشي نه همچو من رو به پايان...
آرزو ميکنم اگر نامم را را به به فراموشي شب ها سپردي هرگز نگاهم را از ياد نبري...
آرزو ميکنم پشت يک غروب غم انگيز کوچ پرستو ها را نظاره کني
و غربتشان را احساس کني..

آرزو ميکنم روزي عشق را تجربه کني نه معشوق بودن را و عاشق را بر معشوق منتي نيست که دليل زنده بودنش از اوست!

همچو ماهي  که بي عشقش يک لحظه تاب نمي آورد و تنش را بي منت غرق در بوسه هايش مي کند
آرزو ميکنم اگر لحظه مرگم فرا رسد
در تنهايي ترين شب در سکوت پاک مرداب در کنار زيباترين نيلو فر بميرم در
حالي که شعر آخرم را به نگاه تو سروده ام


آرزو مي کنم همه چيز را به غير داشتن تو
 تو را هرگز آرزو نخواهم کرد
 گر چه تنم لبريز خواستن است
گر چه تمناي وصالت آتشيست در دامنم
اما هيچ گاه آرزويت نمي کنم
  می خواهم روزي مال من شوي

که خود با دل خود آمده باشي ! 
نه با آرزوي من ...

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 11:25 توسط وحید خسروی| |


آخرين مطالب
» به یاد ساقی و می و سعدی !
» قلب ها مینوازند ...
» ماهی تنگ آبم ...
» کنار دلتنگی شهرمون ...
» با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند....
» هر شب تنهایی ...
» اين بار به رسم ابرها می بارم ..
» سلام
» به چشم هاي شاعرم بنگر !
» زير باران همه آرزويم شده بودي ...

Design By : RoozGozar.com